سلام هیچی نمیتونم بنویسم خیلی خستم و داغون خدایا کمکم کن بازم پناه اوردم به خودت از همه خستم حتی خودم از همه چیم متنفرم بازم حتی خودم خیلی دلم گرفته خیلی خیلی خیلی هرچیم از ظهر تا حالا گریه کردم فایدهای نداشت دارم میمیرم از خستگی و سر درد خدایا کمکم کن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی می میرم و عمرمو می گیرم ازت
این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن
این نفسای بی هدف زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه ، ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من منو از این جا می بره

قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم
قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم
قول می دم وقتی که نیستی پای عشقتو نسوزم
قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
ولی من به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم
می دونی که خیلی خستم
می دونی دلم گرفته
می دونی دوریت عذابه
می دونی گریم گرفته
می دونم بر نمی گردی
می دونم رفتی که رفتی
دروغ بود هرچی می گفتی می دونم
همیشه تو مهربونی
واسه این قلبه شکسته
واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته
بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده 
دیگه از آخر غصه حتی یه لحظه نمونده

سلام سلام سلام سلام چقدر دلم واسه وبم تنگ شده بود واسه خودم و دنیای قشنگ خودم واسه بچگیم خنگ بازیهام و همه چیز دلم واسه تک تک ثانیه های سال های دانش اموزیم تنگ میشد فکر کنم جز معدود کسایی باشم که هیچ وقت نخواست بزرگ شه همیشه میخواستم تو دنیای قشنگ بچگی غرق باشم الانم اگه میشد بازام بیخیال دنیای بزرگا میشدم نمیدونم چرا اما من طاقت این چیزا و حرفا و کارا رو ندارم میخوام مثل قدیما برای مردن گنجیشک کوچولوی خونمون اشک بریزم و واسش عزاداری کنم تا از کناره خیابون رد شم و ببینم چند نفر بچه هاشونو بغل کردن و به مردم التماس میکنن من نمیدونم چرا بعضی ها روشون میشه از کنارشون بعضیام سرشونو کج میکنن شاید خجالت میکشن نمیدونم من خودمو میدونم که دیگه دارم کم میارم خیلی سخته زندگی میون ادمایی که بعد ۸ ماه میبینی هنوزم نشناختیشون و از پشت خنجر میخوری سخته زندگی میون ادمایی که میخان تا حواست پرت شد به یه چیزی زیر ابتو بزنن من با همه یه جورم صاف و صادق اما یاد گرفتم که منم باید مثل اونا شم دلم میسوزه چرا دوستایی مثل مرضیه فاطی شهره سمانه یا بقیه ندارم دوستایی دارم که خدا هم نمیدونه چین چه برسه به من که فکر میکنم همه خوبن نمیدونم را من اینجوریم فکر میکنم همه هر جوری باشون رفتار کنی بات رفتارمیکنن همیشه قبل از این که کاری کنم خودم رو میزارم جای طرف مقابل که اگه کسی با من اینطوری کنه چه حسی بهم دست میده و سعی میکنم کسی رو ناراحت نکنن اما همیشم از همین جا ضربه میخورم چی میشد این سه سال باقی مونده مثل باد بگذره من طاقت ایروزای کسل کننده و تکراری رو ندارم من ماله اینجور زندگی یکنواخت نیستم به خدا اگه یه کاری پیدا میکردم نه بخاطر پولش به خاطر رفع کسالتش یه چیزی خیلی واضحه اینکه پشیمونم از همه چی از اومدنم به یزد و از خونه جدا شدن کاش همونجا یه رشته اشغال قبول شده بودم تا این همه غصه رو تحمل کنم خدایا کمکم کن فقط همین .

من بودم و... تنهايى خوف انگيز...غمى جانكاة ... شتابى ديوانةوار و ...تمناى رهايى
!من بودم و ژرف حصار تن.
من بودم و فريادى از ساليان دراز دل مردگى.
آرى من بودم...
با پيكرى خستة...روحى آشفتة...حكايتى گنگ و حسرتى مبهم و ناشناختة.
من بودم و حكايتى از خويش...
وسپردنى...بة بستر جفاك تقدير
و شايد...
فرود آمدنى... از سرفرازيهاى بلند فضيلت و...
بة زير افتادنى ...با فريادى از وحشت سقوط
آرى من بودم و تاوانى چركين و...
حسرتى ماندگار...اما...كور سويى از اميد...!!!
اميد بة رهايى و ميل بة آرامش و ... شايد ... رميدن و گسستن.
رميدن از محيطى چندش آور و ... گسستن از دلبستگيهايى كاذب و دروغين!!!
و لاجرم...
و در نيمگرمي آرامش و زمهر و حسرت
ابهام و تشويش... اين دو نهال نورستة...
دلهرةهاى گنگ و ناشناختة وجودم بودند
هم آوازى و هم خوانى جفاك دهها در بستة
هم خروشى و هم گامى صدها دل شكستة
سرگشتگى و حيرت هزاران فكر مشوش
غربتى نا بهنگام بود بسوىوحشت انگيز ترين بصيرتها
بصيرتى بسوى دوبارة رميدن و دوبارة گسستن
اما بة كجا...؟
بة قول سپهرى: (( خيال ميكنم در ابهاى جهان قايقى ست و من – مسافر قايق – هزارها سال است سرود دريانوردهاى كهن را بة گوش روزنةهاى فصول زمزمة ميكنم و پيش ميرانم. مرا سفر بة كجا خواهد برد؟كجاست كة نشان قدم ناتمام خواهد ماند. و بند كفش بة انگشت نرم فراغت گشودة خواهد شد؟ كجاست جاى رسيدن و پهن يك فرش و بى خيال نشستن...؟ ))
آرى ... كجاست جاى رسيدن و ... پهن كردن اين پيكر خستة و رنجور...؟
كجاست جاى رسيدن و... رهايى از اين ژرف حصار تن...؟
كجاست جاى رسيدن و... ميل بة آرامش ...؟
كجاست آن ابهام بزرگ...وسعت تشكيل برگها...؟
كجاست آن شيرين لحظه ها...كودكى شور آبها...؟
كجاست آن آرامش سراب گونة... پرواز كبوتر ذهن در آسمان سپيد غريزة؟
نميدانم...واقعا نميدانم
جويندگى ساليان دراز دل مردگيم ، يابندگيش در كجاست؟
نميدانم ... واقعا نميدانم
نهان ماندةترين رمز و راز ثوشيدة دلم جيست؟
و باز نميدانم... پايان درام ساليان دراز دل مردگيم كى خواهد بود؟....نميدانم!

![]()

روزهامي گذرند,لحظه ها ازپي هم ميتازند
وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند
روزهاميگذرند,که سکوتي ممتد,برلبم ميرقصد
قصه هايي که زدل مي آيند,زيرسنگيني اين بارسکوت بي صداميميرند
روزها ميگذرند,که به خود ميگويم
گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود
گرکسي آمدوازراه صفادل مارابربود
حرفهاخواهم زد,شعرهاخواهم خواند
بهرهرخلق جهان,قصه اي خواهم ساخت
روزها ميگذرند
که به خود ميگويم
گرکسي آمدوبرزخم دلم,مرحمي تازه گذاشت
گرکسي آمدوبرروي دلم,طرحي ازخنده گذاشت
گرکسي آمدودرخاطرمن,نقشي ازخودانداخت
صدزبان بازکنم
قصه هاسازکنم
گره ازابروي هرغمزده اي درجهان بازکنم
من به خود ميگويم
اگرآمدآن شخص
من به او خواهم گفت,آنچه درمحبس دل زندانيست
من به او خواهم گفت,تاابددردل من مهمانيست
روزها مي آيند
لحظه ها ازپي هم ميتازند
من به خود ميگويم...
زندگی دوستت دارم

![]()
![]()

سلام خیلی تنبل شدم خودمم میدونم اما هر کاری یه هدف میخواد و منم واسه اینجا نوشتن هدفی ندارم خیلی وقته که دلم هوای یه سکوت و تنهایی رو کرده بود هرچند که من همیشه تنهام یه هفتست برگشتم خونه و واقعا حوصلم سر رفته هیچ کاری ندارم انجام بدم کاش زودتر کلاسا شرو شه
چارماه پیش میگفتم کاش زود تمام شه
این ترم خیلی خوب نبود منم دختر بدی بودمو درست درس نخوندم باید جبران کم کاری ترم قبلم روبکنم شنبه روز تولدمه ۱۸ سالگی تمام میشه و میرم تو ۱۹ سالگی این سومین تولدیه که اینجا مینویسم الهه الان با الهه ۳ سال پیش خیلی فرق داره خیلی عوض شده فکر میکنم بزرگ شدم نمیدونم کسی روز تولدمو یادش هست یا نه اگه نیاشه هم مهم نیست انقدر میگم تا همه بفهمن تو روز ۲۰ بهمن خدا بشون لطف کرد و الهه رو فرستاد بینشون ![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
گرچه زندگي به درد وغم همراه است،
اما مسير از شادماني هاي بسيار نيز خالي نيست.
اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتي،
تكه هاي سالم را بر گير و به را ه ادامه بده،
چون در پا يان آرزوهايت را بر آورده خواهي يافت.
به ياد دا شته باش.
كه در پايان، همين فراز و فرود هاست كه يكديگر را توازن مي بخشند.
بگذار ا شكهايت جاري شوند
بگذار گل لبخند بر لبانت بشكفد.
اما تسليم، هرگز هرگز
به ياد آر..
كه در تو نيرويي است كه نويد واقعيت يافتن روياهايت را مي دهد.
حتي آن زمان كه بسيار دور مي نمايند.

دیدی انقدر سرم شلوغ شد که تورو یادم رفت تولد دو سالگیت رو یاد اون روزی که واسه اولین بار ساختمت بخیر چغدر شوق و شور داشتم اما حالا چی خودمم دارم فراموش میشم چه برسه به تو میدونم خیلی وقته که زیاد نمینویسم راستش دیگه انقدر درگیر شدم که خودمم نمیدونم چیکار کنم منی که از این که همه روزام مثل هم باشه متنفر بودم الان نمیدونم چجوری دووم اوردم![]()
هر روز مثل روز قبل توی یه شهره غریب که کسی رو نداری و باید با ۱۱ نفر دیگه زندگی کنی ۱۱ نفر که هیچیشون مثل تو نیست نه فرهنگشون نه اخلاقشون نه حتی شهرشون
همیشه فکر میکردم دانشگاه یعنی نهایت ارزوی یه نفر
درسته که از مامان بابا دورم اما خوش میگذره به ادم نمیدونم چرا الان اینجوری نیست ارزومه که کاش الان ۱دبیرستان بودم شاید فقط برا من اینجوریه و من زیادی سخت میگیرم مثل بعضی بچه های خوابگاه که نمیتونم تحملشون کنم البته من قبول دارم که خیلی حساسم اما اونا هم خیلی بدن من هیچ وقت نخواستم واسه کسی کلاس بزارمبا رتبه ی ۲۰۰۰۰ دانشگاه غیر انتفای ئاسم خیلی کمه اما چون نزدیک خونه میخواستم تحمل میکنم اما متلک دیگران رو نه نمیدوونم چرا بعضی ها همیشه میخوان بگن بهترینن؟حتی اگه ۱سال پشت کنکور مونده باشن و سال دوم قبول شده باشن دلم از ادمای پر مدعا خونه کاش من هیچ وقت اینجوری نشم درسته که الان اینجام اما خودم هیچ فرقی نکردم هنوزم همون الهه مهربون شیطون لوس و زودرنج همیشگی ام یکی بهم بگه چیکار کنم اگه اینجوری پیش برخ ۶ماه هم تحمل نمیکنم چه برسه به ۴ سال![]()


وقتی بزرگ میشوی دیگر...
خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي..
خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند
وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..
نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي..
وقتي بزرگ مي شوي..
قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند ..
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني
وقتي بزرگ مي شوي ..
دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....
فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..
مي گويند: خيلي بزرگ شده بود !!!!!!!!!
یادمان باشداگر شاخه گلی را چیدیم...وقت پرپر شدنش سوز ونوایی نکنیم
پرپروانه شکستن هنر انسان نیست...گر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق...جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند…طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم





سعی کن همیشه تنها باشی ٬زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها می میری. پس
تنها زندگی کن بدون اینکه دوست داشته باشی و یا دوستت داشته باشند.
بگذار خانه ی وجودت خالی از وجود باشد٬زیرا اگر عشق در آن لانه کند
به ویرانه های آن هم رحم نمی کند.
بگذار عظمت عشق را درک نکنی تا معنی خاکستر شدن را هم احساس نکنی
اما اگر کسی را دوست داری٬
عمیق دوستش بدار٬زندگی کن تنها به خاطر یک نفر قدم بردار٬به خاطر کسی
که دوستش داری...

سلام نمیدونم بعد چند وقت دارم مینویسم اما خیلی سرم شلوغه فکر نمیکردم دانشجو شدن این همه دردسر داشته باشه هر چند که از دانشجو شدنم راضی نیستم چون دوری از مامان و بابام برام خیلی سخته مخصوصا روزای اول که خیلی دیر گذشت الان خونم و کنار مامان اینا از همیشه بیشتر دوستشون دارم دانشگاهمون زیاد بد نیست رشتمم ای میگن خیلی سخته اما چون علاقه دارم سعی میکنم بخونم اگه توی تکمیل ظرفیت عوضش نکنم هر چند که تصمیم گرفتم ترم ۲ رو مرخصی بگیرم و بشینم برای سال بعد بخونم حالا که فعلا هیچی معلوم نیست اما برام دعا کنین هر چی به صلاحمه برام پیش بیاد من راضیم به رضای خدا
چون از سانسور خوشم نمیاد شعرو کامل میزارم میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش...... به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و افسرده خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویی دهم از رنگ گناه شستشویی دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محا ل میبرم زنده به گورش بکنم تا از این پس نکند یاد وصال ناله میلرزد میرقصد اشک آه بگذار بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز به آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست میروم خنده به لب خونین دل میروم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل ((فروغ فرخ زاد))
یه اعتراف من خیلی میترسم خدا کنه بشه دوری رو تحمل کرد |
|||||||
حالا حوصله واسه دیدنم نداری
کم افتادم به پات کم بود واسه چشمات
آرزوش دلم موند حتی یه ملاقات
سلام من برگشتم یه برگشتن واقعی تا همیشه چه دانشگاه برم چه نرم اما دیگه ترک وبلاگ نمیکنم این مدت خیلی اتفاقا افتاده که مهمترینش کنکور دادنم بود نه خوب بود نه بد نمیدونم چی میشه اما این نامردیه که ۳ نمونه سوال دادن ما شدیم موش ازمایشگاهی ۴ مرداد عروسی المیراست جالبه ۱مرداد پارسال نامزد کرد ۴ مرداد عروسی این ۲۰وچند روز هم که بعد کنکور نبودم رفته بودم انزلی شهر خوب و قشنگیه مشکل زبونشونه که ما سر در نمیاریم ![]()
خود بخندید تاببینید چگونه دود می شوند وبه هوا
می روند..
من خندیدم واسه همینم الان راضیم مهم نیست چی قبول میشم کجا قبول میشم یا اصلا قبول میشم یا نه مهم اینه که از خودم راضیم و کوتاهی نکردم به قول فاطی همه که قرار نیست دکتر مهندس بشن
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم.

سخته واست باور کنی که نمیتونم با تو باشم
میدونی که نمیتونم تا جون دارم با تو باشم
کلافه ام از دست تو نمیدونی چی میکشم
بسه دیگه سر کاریم
بهتره که تنها باشم
فقط دلت با من که نیست
تا حالا بازیچت بودم
حیف روزهایی که من پا به پا دنبالت بودم
بسه دیگه خامت شدم واسه رفیقی مثل تو
میدونی که میخواستمت ولی نخواستی من رو تو
دیوونه چشات بودم عاشق اون نگات بودم
ولی فریب بود اون نگات کاشکی زود میفهمیدم
دوزدکی عاشقم بودی دورغکی با من بودی
نمیخورم فریبت رو
برو برو برو برو
روی هر سینه سری تکیه کنه وقت وداع
سر من وقت وداع تکیه به دیوار میکنه
رویه هر لبی لبی باشه موقع عنچه شدن
لب من خوشی رو باز از رو خودش پاک میکنه
عشقت فراموشم شد حتي اگه بميرم تو كه دوستم نداشتي اينو گفتم و ميرم
يادمه حرفات چه خوب توي دلم مينشست بعضي از اون حرفاتم چه خوب دلهارو ميشكست
يادمه آرزوتو پيشه همي ميگفتي تو كه با من بودنو با گوشات ميشنفتي
عشقت فراموشم شد حتي اگه بميرم تو كه دوستم نداشتي اينو گفتم و ميرم
تو اوج اون گفته هات يكي ديگه پيدا شد ياكم دل سادت با قدري ذرنگي همراه شد
گفتي ديگه نبودش حرف دلتو بفهمه حتي با ناز كردنا اخماشو هم ببنده
يه روز عاشقه تو بودم اون روز ديگه نمياد حتي دمه مرگم هم خاطرتو نميخوام
محمد رضا
یه روز یکی پیدا می شه
با دلم آشنا می شه
عشق رو به من هدیه می ده
تلسم من هم وا می شه
یه روز یکی پیدا می شه
که همزبون دلمه
عمر منه جون دلمه
گمشده من عاقبت پیدا میشه
دنیا برام کنار تو زیبا میشه
ندیدمش هنوز ولی می شناسمش
یه روز می یاد چشمم تو چشمش باز می شه
عشق رو نشونم میده اون آینه دار عشقه
یکی می یاد برام گل عشق می یاره
تو گلدون تنهای قلبم می کاره
می باره اون بارون پاک سبز عشق
به فصل خشک روزگارم می باره
یه روز منم عاشق می شم یه روز منم عاشق می شم یه روز منم عاشق می شم...
![]()
) دارم اما جو گرفتم اپ کنم
اين هفته اخرين هفته اي هست كه من و شايد خيلي از همسنام ميريم مدرسه و بعد
پرونده ما به عنوان يه دانش اموز بسته ميشه چه زود گذشت و چه
اسون تمام شد اما ميدونم كه قشنگترين دوران زندگيم گذشت تمام شد بعد ازاين اگه بخوام درس بخونم اسمم عوض ميشه و با عوض شدنش تمام مسئوليتام هم عوض ميشه ديگه بايد پا بزارم تو دنياي ادم بزرگا و جايي واسه بچگي وجود نداره .يادم به دوران ابتدايي كه مي افته ياد معلماي مهربون و سخت گيرم كه هميشه مامانمو ميكشوندن مدرسه كه الهه مشق نمينويسه هميشه شيطون ترين موجود كلاس بودم و تا سال پنجم مشق ننوشتم حالا يا مامان هر روز مدرسه بود يا تا سال دوم الميرارو مياوردن دعوا ميكردن بعدشم كه رفتيم راهنمايي و يه دوران ركود اون موقع زيا خوب نبود و منم زياد دوستش ندارم اون موقع سر براه شده بودم و كمتر شيطنت ميكردم تا سال سوم كه انديشه امتحان دادم و قبول نشدم بعدشم دبيرستان سال اول سال خيلي خوبي بود با 11 نفر بچه هاي كلاس خيلي صميمي بوديم و اردوي همدان فكر كنم واسه هميشه توي ذهنم از بين نره اما سال دوم دبيرستان بدترين سال درسي و زندگيم كابوس دوران تحصيل تهران بودم كه بابا زنگ زد و گفت كلاسمون تشكيل نميشه و هممون رفتيم اقبال اون سال از درس چيزي نفهميدم واز درس هم خيلي زده شدم اما سال سوم بهترين سال زندگيم با چهار تا بچه هاي رياضي و چهار تا تجربي با اقاي اعرابي ايرجي شفيعي اسفندياري توكلي با خانم عرب جهواني و ايزدي يه سال پراز خنده و شادی تك تك لحظاتش براي همه خاطرست برا من شهره شراره فاطي مرضيتين و...اردوي اصفهان كه از هميشه بيشتر بهمون خوش گذشت ساعت كلاس عرب جهواني كه اذيتش ميكرديم و ساعت هاي كلاس كامپيوتر كه به حرفاي چرت گذشت و همش يا كافي نت بوديم يا كارگاه امسالم خوب بود و خوش گذشت با بچه هاي جديد و پاشيده شدن جو عالي سال قبل كه دوتا شون رفتن
.پرونده ي امسالمونم داره بسته ميشه به اميد اينكه شهريور اسممون واسه دانشگاه جزو قبوليا باشه اما نشدم نشد زندگي خيلي قشنگ تر از اين چيزاست كه خرابش كنيم نبايد بزاريم بهمون به عنوان يه شماره نگاه بشه و ارزشمون به خاطر يكي كم و زياد بودن شماره كم و زياد بشه من دارم سعیم رو میکنم تا بعدها افسوس نخورم من به خودم قول دادم

«من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين»
ياكه باران بفروشد آبش ، به تن خشك درخت
ياكه خورشيد ستاند از ما
بهر گرمي تن يخ زده ما پولي
يا كه بلبل بفروشد ، آواز
يا كبوتر پرواز
يا گلي عطر و شمیم تن خویش
« رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ »
يا كه چوبش جهت ساختن كلبه به ما
در طبيعت همه چيز حراج است
هيچكس فكر زراندوزي نيست
جز بشر ،اشرف مخلوق زمين
كه نخواهد دادش ، جان خودر را به خدايش مُفتي
و نخواهد كرد حتي
رايگان ،عرض سلام و بدرود
يك قدم از پي حل مشكل
تاكه پولي نستاند ، نرود
رايگان بهر تن خود، ندود
دوست از دوست ، توقع دارد
پسر از بابايش، طفل از مادر خود
چه عجب معركه بازاري هست
من ندانم به چه چيزش آدم
به زمين اشرف مخلوقات است؟
به زراندوزي وطغيان و ستم
يا به آزار دل تنگ و دژم
يا به قتل و غارت، به فرو رفتن دام نكبت
يا به آزار دل هم نوعان
به جفائي كه روا داشته بر پروانه
يا به آزردن قلب قمري
يا به تيغي كه زده بر تنه سبز درخت
يا به حبس بلبل، در دل تنگ قفس
يا به انداختن ماهي قرمز در تُنگ
به فدا كردن وجدان و شرف، در پي ساختن كاخ بلند
من ندانم كه چرا او بايد
به جهان فخر فروشي كند وعشوه گري
او مگر كيست ، بجز قطره گنديده آب، يا كه مشتي از خاك
او ز خاطر برده، اين سخن آمده از سوي خدا
آفريدم انسان ، ز تُراب و علق ونطفه پست
او چرا در پي جاويدي نام خود نيست؟
من ندانم حتي ، فكر آنرا نتوانم هر گز


